تبلیغات
log
" /> باغ سخن دوست
 
باغ سخن دوست
اللهم عجل لولیک الفرج
درباره وبلاگ


به نام حضرت دوست

صبح می خندد و من گریه کنان از غم دوست
ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست
بر خودم گریه همی آید و بر خنده تو
تا تبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست
ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی
که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست
گو کم یار برای دل اغیار مگیر
دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست
تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است
به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست
نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی
تا غباری ننشیند به دل خرم دوست
هر کسی را غم خویش است و دل سعدی را
همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست


منتظر نظرات و انتقادات شما هستیم.

باتشکر مانا و کفشدوزک

مدیر وبلاگ : Mana
دل نوشته های سویل

مولا علی (ع) می فرمایند:

پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Mana

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند

قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
كه دروغی تو ، دروغ
كه فریبی تو. ، فریب

قاصدك
هان،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردك شرری هست هنوز ؟

قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

دلم از یه دوست گرفته قرار بود کنارم باشه اما نیست .......





نوع مطلب : شعرنو، 
برچسب ها :

 

وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیرون می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.

سعی کنید دوست همسرتان باشید و هر کاری از دستتان برمی‌آید برای تقویت صمیمیت بین خود انجام دهید





نوع مطلب : همسران دلخواه، 
برچسب ها :

چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : Mana

 

سلام حالتون خوبه؟اوضاع سال جدید چطوره ؟ من که باسختی شروع کردم و دارم ادامه میدم ، راستش خیلی نفسگیره ، استرس واصظراب زیادی داشتم ، از شما دوستان هم عذر خواهی میکنم و هم تشکر ، عذرخواهی بخاطر جواب ندادن به موقع به نظرات شما و تشکر بخاطر حضورتون در باغمون .اضطراب زیاد و دلیل غیبتم بخاطر مراسم عروسیم بود بالاخره بعد از کلی درگیری 15 فروردین عروسی گرفتیم و الان خونه خودم هستم ، بازهم از شما همراهان همیشگی خودم میخوام برام دعا کنید تا بتونم با مشکلات زندگیم دست و پنجه نرم کنم ، 

راستی برام بگید شما چطور سال جدید رو شروع کردید وادامه میدید منتظرتون هستم.





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :

شنبه 27 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

 

 

درود بر میهمانان باغ سخن دوست ، این روزا خیلی گرفتار کار شدیم البته نزدیک سال جدید اکثرا گرفتارند، این پست ،آخرین پست سال 1390 میباشد ، از شما ممنونم بخاطر اینکه به باغمون اومدین و یادگاریهای قشنگی برامون گذاشتید ، لحظه سال تحویل برای سلامتی وفرج آقا امام زمان (عج) دعا کنید و بعد برای خانواده ودوستان دعا کنید ، میخوام دعا کنم که در سال جدید آقا جون خوشبختی همه دختر وپسرای دم بخت رو تضمین کنه ، بچه ها برای خوشبختی من وهمسرم دعا کنید.

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید                                                  که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

ای دل !خبرخوشی دارم؛کسی می آید که دم مسیحایی دارد و

از نفس های خویش وجانبخشش بوی انسانی حقیقی وگرانقدر می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش                                                  زده‌ام فالی و فریادرسـی می‌آید

ای دل!از غم دوری وفراق یار،ناله وفریاد نکن که

دوش تفالی زدم ومژده آمدن فریادرس ونجات دهنده ای رادارددوش تفالی زدم ومژده آمدن فریادرس ونجات دهنده ای رادارد

زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس                       موسی آنجا به امید قبسـی می‌آید

تنها من از آتش وادی ایمن شاد ودلخوش نیستم،

بلکه موسی (ع)هم به امید یافتن پاره ای آتش به این وادی آمده است

هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست                   هرکس آنجا به طریق هوسی می‌آید

هیچ کس نیست که در کوی تو کاری نداشته باشد

هرکس اینجا برای میل وخواسته ای می آید

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست              این قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

اگر دوست قصد دارد از کسی که از درد وغم عشق می نالد دلجویی کند

به او بگویید شتاب کند زیرا هنوز نفسی می آید وعمرش به پایان نرسیده است

خبر بلبل این باغ بپرسید که من                  ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

از بلبل این باغ خبری بگیرید وحالش را جویاشوید

،زیرا من ناله ای می شنوم که از درون قفسی می آید

یار دارد سر صید دل حافظ یاران                  شاهبازی به شکار مگسی می‌آید

دوستان ! معشوق قصد رنجاندن وآزردن حافظ را دارد.

گویی شهبازی برای شکار مگسی می آید واز من ناتوان وضعیف هم کاری برنمی آید.

 

 

 





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :

دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : کفشدوزک

 

برگزیدن شعر زیبای زمستان مهدی اخوان ثالث توسط مانا، مدیر خوش ذوق و توانمند این وب، این دوره گرد خوشه چین را بر آن داشت تا از گشت و گذار واپسین خود، ره آوردی بس ناچیز به پیشگاه شما زیبا پسندان پیشکش کنم که در آن چرایی سرایش زمستان، با همه سردی و گرفتگی و گیراییش و گویاییش، (در حد توان و فهم خود) گردآوری نمودم. باشد تا به کار و در نظر آید.

 ”قاصدك \ابرهای همه عالم شب و روز\در دلم میگریند”. (از مجموعه آخر شاهنامه)

كودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه حماسه سازان در فاصله  سال های 1332 تا 1341، شعر یأس را آفریده است.  28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پیروزی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بار‌نشستن”خیانت‌ها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظه‌كاری یا ناتوانی‌”حكومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضا‌شاه به تخت سلطنت، تنها روز سخن‌رانی‌ فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یك باور بود. روز تجسم بدعهدی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمینان به خویش‌ و به دیگری بود. آخرین فریادهای كسانی كه فاصله هستی و نیستی‌شان آبی بود كه خون‌ها را از سنگ فرش‌ها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آن‌ها تنها به خاك می افتادند تا كسب مخفیانه‌ی قاری‌های مسلول را رونق ببخشند.28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یك سقوط بود؛ روز ترس‌ و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمی.

اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد كسانی بود كه با كوچكی پیوند نمی‌توانستند و بزرگی دوباره‌ كوچك‌شده‌گان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد كسانی كه عقربه‌های آرزوهایشان با چنین جهانی هم‌خوانی نشان نمی‌داد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه‌ جان‌ها و هرزه‌گی‌ خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه‌ برآمده از خیال او دورتر از آن بود كه دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده، سوخته‌گی‌ بال‌ها را باور داشت و از انسان، بی‌سرانجامی را. چنین بود كه روزگار پس‌ از كودتا را هیچ كس‌ چون او نسرود.

نخستین مجموعه‌شعرِ مهدی اخوان‌ثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش‌ از روزهای كودتا سروده شده‌اند، فضای حاكم بر این مجموعه، آمیخته‌ای است از حس‌ تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادكننده‌ زخم‌های تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انسانی است كه راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز ره‌زنانی كه به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است:

”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”.

 زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی كه گذشته‌ به‌یغما‌رفته خود را هنوز پرمعنا می­یابد. ‍ و یأس‌ مهدی اخوان‌ثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس‌ مردی كه سوزِ زخم‌هایش‌ فرصت اندیشیدن به چرایی‌ها را از او گرفته است:

”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد این از یاد :\كآتشی بودیم كه بر ما آب پاشیدند”

 انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جست‌وجو نبسته است:

 ”در میكده‌ام؛ دگر كسی اینجا نیست\واندر جامم دگر نمی صهبا نیست\مجروحم و مستم و عسس‌ می­بردم\مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟

و پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه كلامی:

 ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت\سرها در گریبان است.\... و گر دست محبت سوی كس‌ یازی؛\به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛\كه سرما سخت سوزان است”. ‍

تردیدها اما هنوز به جای خویش‌ باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خسته‌گان سقف دیگری باشد :

« بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم »

 زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام كرك ها را لبیك می گوید:

”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ كرك جان خوب می خوانی”.

مجموعه شعر زمستان تردیدی است كه به یقین می‌گراید، زخمی است كه كهنه می‌شود، حیرتی است كه عادت می‌شود؛ زمزمه‌ای كه در غار تنهایی‌ انسان مكرر می‌شود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟

سرنوشت نوعِ انسان در چشم اخوان ثالث همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی كه بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر كتیبه‌ای:

”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود\یكی از ما كه زنجیرش‌ رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسی راز مرا داند\كه از اینرو به آنرویم بگرداند.”

و چون كتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان‌:

”كسی راز مرا داند،\كه از اینرو به آنرویم بگرداند”.(از مجموعه از این اوستا)

 آری عزیزان زمستان از سرمای ناجوانمردانه می نالد . زمستان مرثیه‌ای بر مرگ یاران است. زمستان اندوه برخاسته از پیروزی تن به‌قدرت سپرده‌گان است، زمستان ......





نوع مطلب : شعرنو، 
برچسب ها :

دوشنبه 15 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

سلام شعر زمستان سروده اخوان ثالث رو گذاشتم ، دوالی سه بار خوندمش برداشتم اینه که دلمون، محبتمون و حتی کمکمون به اطرافیان مثل هوای زمستون شده برای من هشدار جدی بود شما دوستان هم برداشتتون رو بگید .

 سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......





نوع مطلب : شعرنو، 
برچسب ها :

یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : کفشدوزک

سلامی چو بوی خوش آشنایی


حافظ درین کمند سر سرکشان بسیست
                                                            سودای کج مپز که نباشد مجال تو

 نمی دانم از کجا شروع شد. (این که پا تو کفش بزرگترا کنم!!!) اما چرا، کمی صبر کنید، یادم آمد. در مورد جمله ای جست و جو می کردم که کلمه وفاداری در آن بود و این وب زیبا برایم باز شد با همان مطلب زیبایش؛ یوسف 11 برادر داشت و حسین(ع) تنهاعباس را..... به دیگر نوشته ها نگاه کردم. دلم را گرفت. پایبند شدم. مدیریتی منسجم داشت. می دانست دنبال چیست؟ هرازگاهی سرک کشیدم، نظر  دادم.... تا این که  مدیر محترم وب این افتخار را به این حقیر دادند و ازین پس اگر شما بپذیرید،  در گروه و آیین شما درد دل می کنم. در چه زمینه ای؟  نمی دانم  چه حسی است؛ نوستالژی، کهنه پرستی، سنت گرایی، ... .اسمش را هرچه دوست دارید بگذارید. ولی دوست دارم بدانم روی چه شالوده ای(فوندانسیونی) داریم بنایمان را بالا می بریم.... خشت های راست را کج می کنیم یا کج ها را راست؟ منظورم در حیطه ادبیات است و بس. هرچند به نظر من ادبیات یعنی زندگی، بودن، نفس کشیدن، شور زندگی، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و... و بدون آن چقدر تلخ است گذراندن لحظه ها و ثانیه ها.اما چه می شود کرد؟ که یکی از بزرگترین ستمدیدگان تاریخ همین ادبیات است. همه و همه کارشان را با ادبیات راه می اندازند، اما به وقتش هیچ کجا نام و نشانی از او نیست!!گویی حافظ این سروده را به ادبیات پیشکش کرده:


بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
                                                      یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت


باورتان نمی شود؟ کمی مهربان باشید: وقتی دلتنگید دنبال چه نویسندگانی می روید؟ وقتی خیلی شاد هستید، چه بر زبان می آورید؟ یا نه کمی علمی تر؛ می توانید نقش رمان در تحولات سیاسی، اجتماعی غرب و یا نقش شعر درتحولات شرق، یا نه،  همین دوران مشروطه خودمان را بررسی کنید.... تازه! می گویند 80 اختراع بر پایه رمان های ژول ورن درست شده.

پرواز
              پرواز
                                 پرواز،
                                                  این رؤیای دیرینه بشر را فردوسی چگونه در خیال......

چرا راه دور می روم؟ همه ما از تاریخ و تمدن مصر کم و بیش آگاهیم. البته در همین حد که آنقدر بزرگ بوده اند که چندین هرم از خود به جای گذاشته اند، اما می دانید چرا نامی از خودشان نیست؟ بزرگان می گویند: چون فردوسی نداشتند تا بگوید که .....
ویادمان باشد آخرین هدیه پرودگار هستی به انسان، بزرگ ترین معجزه تاریخ بشریت و ماندگار ترین نشانه وجود احدیت یک کتاب بود و هست و خواهد بود
ببخشید!!!!! چانه است!!؟؟
بودن در میان شما را به خودم تبریک می گویم هرچند نظر شما را  نمی دانم، داوری کنید؛ اگر گزاف می گویم(من تنها میگم نه بقیه نویسندگان که قراره روز به روز با مدیریت فوق العاده مانا زیادتر بشن)، هشدارم دهید و اگر به جاست، یاریمان کنید.
تو را من چشم در راهم........
(اینو میگم و میرم: ما رو به یاد شعر زمستان اخوان ثالث نندازیدآآآآ:  سلامت را .... (و اینا و بعدش)
هوا بس ناجوانمردانه .....( و از اونا))


                                                                                          یا علی مدد





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :

پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

 

1-علت این که خداوند زنا را حرام کرده چیست؟

حضرت علی (ع) فرمودند : برشماست که از زنا دوری کنید زیرا در آن شش خصلت می باشد : سه تا در دنیا و سه تا در آخرت ، اما سه تایی که در دنیا است :

الف- نشاط و درخشندگی صورت را ازبین می برد .

ب- رزق حلال را قطع می کند .

ج- مرگ و فنا را نزدیک و فاعل را به جهنم می برد.

و اما سه تایی که در آخرت می باشد :

الف- فاعل را گرفتار سوء حساب می کند.

ب- موجب غضب باری تعالی می باشد.

ج- فاعل را در آتش مخلد می نماید .(1)

2- چرا اسلام قمار را حرام کرده است؟

زیرا قمار از بزرگترین عوامل پیدایش هیجان است تا آنجا که یکی از دانشمندان آمریکایی می گوید : در هر سال در این کشور فقط دو هزار نفر در اثر هیجان قمار میمیرند و به طور متوسط قلب قمارباز متجاوز از صدبار در دقیقه می زند ، قمار گاهی سبب سکته قلبی و مغزی و پیری زودرس می شود. (2)

*************************************

1- علل الشرایع ، ج2 ،ص535

2- تفسیر نمونه ، ج2 ، ص78-77





نوع مطلب : پاسخ به نمی دانم ها، 
برچسب ها :

سه شنبه 9 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

عکس گل های رز 

دلم برات خیلی تنگ شده ،برای حرفهای قشنگ و آموزنده ات ، تو تشویقم میکنی به زندگی یه جور دیگه نگاه کنم ناامید نباشم خودمو بشناسم ، خودمو باور کنم  و خودم باشم ، شاید این سه جمله پررمزترین جملات زندگیم بوده که از تو شنیدم ، خوب من میدونم خیلی گرفتاری میدونم وقتی برای من نداری ولی اینو بدون که دوستت دارم به معنای واقعی دوست داشتن پی بردم چون میدونم تو از این حرفهای من سوء تعبیر نمیکنی ، باورت میشه یه روز، فقط یه روز صداتو نشنیدم اینهمه دلتنگ شدم؟ میدونی امشب به خودم گفتم مانا صبور باش بیش از این صبور باش آخه میترسم کم صبری من برای تو مشکلی درست کنه پس به احترام خودت و حس پاک دوستی صبوری میکنم.

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :

یکشنبه 7 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
درود برشما همراهان همیشگی من لطفا برداشتتون از این شعر ناب شیخ اجل سعدی شیرازی بگید منتظر نظراتتون هستم.
 
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
چون بباید به سر راه تو بی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود




نوع مطلب : بوستان عشق، 
برچسب ها :

شنبه 6 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

سلام امروز میخوام حرف بزنم از دلم براش حرف بزنم آخه خجالت میکشم به خودش بگم با نوشتن راحت تر احساسمو انتقال میدم ( ندای درونم از من دلگیر نباش میدونم اشتباه بزرگی کردم و نمیخوام واسه خطام توجیه بیارم ، تا هرچقدر لازمه منو تنبیه کن میدونی خصلتهای یه استاد واسم جالبه ، به وقتش مهربون و یه وقتایی هم بخاطر خطای شاگرد نامهربون میشه البته حق داری چون دوست داری اون شاگرد یادبگیره که آرامش دیگران رو بیهوده بهم نریزه و صدالبته من پشیمونم بخاطر خطایی که کردم  وحاضرم هرچقدر صلاح میدونی مورد تنبیه واقع بشم ، استاد خوبم منو ببخش )





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :

پنجشنبه 4 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

فكر می‌كردی همه چیز مرتب است، زندگی‌ات مثل خیلی از زندگی‌های دیگر برای خودش مشكلاتی داشت اما خب! عشق همچنان سوسوی كم نور اما پرقوتش را داشت، حداقل تو این‌طور تصور می‌كردی تا این‌كه یك روز همسرت، كاملا روشنفكرانه درحالی‌كه ریموت كنترل را در دست‌هایش مثل یك هفت تیر می‌چرخاند و مدام كانال‌های تلویزیون را تغییر می‌داد، گفت: «می‌دونی چیه؟ این روزها احساس می‌كنم خیلی با هم غریبه شدیم. باور كن خیلی تلاش كردم تا این حس را از بین ببرم اما نشد! باور كن تلاش كردم!» حباب‌های بادكنكی یك عشق جاودانه با این حرف‌ها بالای سرت می‌تركد و یك عصر بارانی كه همه جزئیاتش خوب در ذهنت مانده تنها عشق زندگی‌ات، با گفتن این جمله همه چیز را به آخر می‌رساند:« ما دیگه به درد هم نمی‌خوریم.» درست به سادگی تغییر دادن یك كانال! كسی كه همه زندگی‌ات بوده محو می‌شود.


برای ادامه حتما به ادامه مطلب مراجعه کنید.



ادامه مطلب


نوع مطلب : همسران دلخواه، 
برچسب ها :

چهارشنبه 3 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

سه شنبه 2 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana

 

1- تمام آنچه برای شادی و خوشبختی واقعی نیاز دارید ، در درون

خودتان است.

*************************

2 - دنیا چیزی است که در درون شما اتفاق می افتد .

***********

3- هیچ چیز نمی تواند بدون اجازه ی شما ، شما را خوشحال یا ناراحت کند .

***********************

4- شما نمی توانید جلوی سیل را بگیرید ، اما می توانید جان پناه بسازید .

****************

5- افکار شما درست مانند مغناطیس عمل می کنند . یعنی انرژی های شبیه خود را جذب می کنید .

***************

6- قبل از آن که بتوانید به کسی عشق بورزید و یا از کس دیگری عشق دریافت کنید ، باید خود را دوست بدارید .

***************************

7- چنان چه به حد کافی به مشکلات خود نزدیک نشوید ، هرگز نمی توانید آن ها را از سر راه خود بردارید .

***************************

8- مهم ترین رابطه ای که می توانید در تمام زندگی خود داشته باشید ، رابطه ای است که با خود دارید .

***************************

9- پروراندن افکار منفی ، فکر و ذهن ما را به دشمن شماره یک ما تبدیل می کند .

**********************

10- همیشه ، لحظه اکنون تمامی آن چیزی است که دارید .

 





نوع مطلب : پیامک، 
برچسب ها :

یکشنبه 30 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana

سلام دوستان همیشگی من ، اگه یادتون باشه پست قبلی من در مورد گفتن عیب به دوست بود ، یکی از دوستان به نام (یک همراه) نظرشون کاملا مفید وآموزنده است به همین خاطر من تصمیم گرفتم نظرشون رو به عنوان مطلب تو وبم بذارم . 

                                ***لطفا نظر یادتون نره***

سلام. تبریک میگم. حکایت بسیار کارآمدی است، در زندگی روز مره.
شنیدی میگن:
به گرد جهان گر دو کس دیدمی
به گرد سر هر دو گردیدمی
یکی آن که گوید بد من به من
دگر آن که جوید بد خویشتن
دکتر شریعتی هم میگه: روحی که پیام دارد نه مرید میطلبد نه عاشق بلکه وجودش منتظری است بر کرانه که آشنایی می طلبد.
تو شهر ما هم میگن: دوست میگه گفتم، دشمن میگه می خواستم بگم. یعنی اونی که دوسته به این فکر نمی کنه که چه فکری در موردش می کنن، اونی رو که باید بگه، میگه! اما دشمن همیشه حرف صلاح رو نمی گه تا طرف به مشکل برسه.
شیخ اجل سعدی هم در این جا از همین دوست نما ها شکایت می کنه و می گه از گفت و گو با اون دوستی که اخلاق بد من رو خوب نشون میده و عیب های من رو در نظرم هنر، در عذابم و آرزوی دیدار دشمنی رو دارم تا عیب من رو به من بگه تا بتونم اون رو برطرف کنم و بی عیب بشم.
بیشتر بزرگان اخلاق گفتن عیب به دوست رو همپایه هدیه دادن به دوست می دونن. بازم تو روستای ما یه مثل دیگه هست که میگه: دوست اونه که تورو به گریه میندازه نه اون که همیشه میخندونت.
دقت کردین در این داستان کوتاه چه نکات زیبا و ظریفی وجود داره؟ 1ـ بیشتر وقتا آدم از عیب خودش بیخبره 2ـ مردم به دلیل رودربایستی و یا از ترس موقعیتی که صاحب عیب داره از گفتن حقیقت طفره می رن. 3ـ آدم هر حرفی رو که میشنوه باید در مورد آن فکر کنه. مثل این جا که طرف میگه یه خواب خوب برات دیدم، اما طرف میگیره که داره طعنه می زنه. 4ـ وقتی واقعیتی رو فهمیدیم دیگه نباید با خودمون و دیگران لجبازی کنیم. . اون کار یا عادت بد رو کنار بزاریم. 5ـ حرف حق رو بپذیریم حتی اگه دشمنمون بهمون میگه. این چیزیه که آدمای کمی دارنش.
mana خانم وظیفه ما گفتن عیب دوستمون به اوست، ولی شرط این که ناراحت بشه یا نشه با خودشه یعنی به سطح منطق پذیریش بستگی داره. اما مطمئن باش اگه امروز هم درک نکنه یه روز درکش میکنه!





نوع مطلب : گلستان عشق، 
برچسب ها :

یکشنبه 23 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana
      

سلام دوستان عزیز بازهم بهتون میگم دوست دارم بیشتر در مورد مطالبم فکر کنید ونظر بدین ممنون از توجهتون.


خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهوده برداشتی؛ گفتی نعیب غراب‌البین در پرده الحان اوست، یا آیت ان انكر الاصوات در شان او.
اذا نهق الخطیب ابوالفوارس
له شغب یهد اصطخر فارس

مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می‌کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند. تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش. گفت: تو را خوابی دیده‌ام، خیر باد. گفتا: چه دیدی؟ گفت: چنان دیدم که تو را آواز خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت: این مبارک خوابست که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی، معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر بآهستگی.

 

                  از صحبت دوستی برنجم                                   

                                کاخلاق بدم حسن نماید                                         

                                              عیبم هنرو کمال بیند

                                                           خارم گل و یاسمن نماید

                                              کو دشمن شوخ چشم ناپاک
 
                                                 تا عیب مرا به من نماید
 
          واقعا چطور میشه بادوستت صمیمی باشی و عیبشو بگی به شرطی که       ناراحت نشه؟


 




نوع مطلب : گلستان عشق، 
برچسب ها :

سه شنبه 18 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

یکشنبه 16 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana

رهــایـش کــن! 

اگر چیزی را می خواهی رهایش کن!

وقتی کشاورزی بخواهد دانه های بیشتری از زمین دریافت کند بذرهایش را برمی دارد و به زمین می سپارد. این بذرهای گرانبها با اندیشه های سبز کشاورز و جملات زیبایش به خداوند، به هزاران برابر تبدیل می شود.

او با خدا این گونه زمزمه می کند: خداوندا این بذرها را به دست زمین تو می سپارم، باشد تا با آفتابت، با بارانت و با مهرت آنها را گسترده کنی.

عزیزان دل؛ قانون دهش، قانونی فوق تصور است، برای دریافت آنچه در عمق درونتان می پرورانید. هر کس بدون وابستگی به چیزی و فقط با فرمان به جهان هستی می تواند آرزوهای خود را تحقق بخشد. بسیاری از دوستان می پرسند این وابستگی چه مفهومی دارد؟ مگر نمی گویید باید به طور مداوم برای رسیدن به آرمان هایمان تلاش کنیم، پس گیر دادن و وابستگی یعنی چه؟

یاران من؛ اگر همیشه در تعقیب کسی باشید یا به دنبال چیزی بدوید آن را از خود دور کرده اید. این اصل در مورد پول، همسر، دوستان و... هم صدق می کند. به طور ساده تر اگر منتظر تلفنی باشید و تمام هفته پایتان را از خانه بیرون نگذارید و حتی به حمام هم نروید و درست کنار تلفن بنشینید و منتظر بمانید، همه به شما زنگ می زنند به غیر از آن کسی که منتظرش بودید.


حتما برایتان پیش آمده که بخواهید خانه یا اتومبیل خود را به ضرورتی به فروش برسانید در این طور مواقع به طور معمول مشتری پیدا نمی شود هر چقدر شما قیمت را پایین می آورید باز هم فایده ای ندارد در حقیقت شما با توجه ای بیش از حد به یک خواسته و به عبارت ساده تر با گیر دادن به آرمان ها و آرزوهایتان آن را از خود دور کرده اید. راه حل چیست؟

آرام شوید و به جای وابسته شدن به آن خواسته، آن را به دست خداوند بسپارید. دوباره یاد آن کشاورز بیفتید، او بذرهایش را دوست دارد ولی آن را به زمین هدیه می دهد و زمین در مقابل این گذشت، صدها برابرش را برمی گرداند.


عزیزان دل، کمی فکر کنید. اگر وابستگی به چیزی مانع جریان یافتن خوبی ها به زندگی شما شود آن گاه وابسته نبودن که نقطه مقابل آن است باعث سرازیر شدن همه آنچه که آرزو داریم به زندگی ما می شود.

خلاصه کلام این است: اگر می خواهید چیزی یا کسی را به دست آورید، رهایش کنید.




 





نوع مطلب : نشاط زندگی، 
برچسب ها :

یکشنبه 16 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana

سلام دوستان وهمراهان همیشگی من، امیدوارم شاد وسرزنده باشین! به وبلاگ یک قسمت اضافه شده به اسم گلستان عشق که میخوام همه شما بیایین و در مورد مطالبش نظر بدین،یک جور بحث و مناظره داشته باشیم و از فکر های همدیگه استفاده کنیم،شاید من تا آخر امسال تو وبلاگم فعالیت داشته باشم ولی دلم میخواد وبلاگ رو زنده نگه دارم اگه دوست خوبم ندای درونم پیشنهادم روقبول کنه وبلاگم زنده میمونه.

 

                           به چه کار آیدت ز گل طبـقی           از گلسـتان من مـبر ورقـی

   گل همین پنج روز و شش باشد         وین گلستان همیشه خوش باشد





نوع مطلب : گلستان عشق، 
برچسب ها :

پنجشنبه 13 بهمن 1390 :: نویسنده : Mana

نگرانم خیلی نگرانم شاید برای همیشه از دستش دادم چندروزه ازش خبرندارم

نمیدونم تو دلش چی میگذره؟ قرار بود کمک کنه،قرار بود کمکش کنم ولی نمیدونم چرا نسنجیده باهاش حرف زدم ،

شاید از من دلگیره آخه خیلی حساسه.

کاش برگرده کاش برگرده براش بیشتر توضیح بدم ، نمیدونم میاد این نوشته هارو می بینه یانه؟

ولی من مینویسم به این امید که بیاد و بخونه ، خدایا کمک کن استادم برگرده کمک کن برگرده . 





نوع مطلب : حرف دلم، 
برچسب ها :



( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
تبلیغات پیامکی

كد آهنگ

کد وضعیت یاهو
دریافت كد