
تبلیغات |
باغ سخن دوست اللهم عجل لولیک الفرج درباره وبلاگ ![]() به نام حضرت دوست صبح می خندد و من گریه کنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم گریه همی آید و بر خنده تو تا تبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست گو کم یار برای دل اغیار مگیر دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی تا غباری ننشیند به دل خرم دوست هر کسی را غم خویش است و دل سعدی را همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست منتظر نظرات و انتقادات شما هستیم. باتشکر مانا و کفشدوزک مدیر وبلاگ : Mana مطالب اخیر
موضوعات آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان آمار وبلاگ
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟ دلم از یه دوست گرفته قرار بود کنارم باشه اما نیست ....... نوع مطلب : شعرنو، برچسب ها : سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : Mana
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب میدیدم. شب که به خانه رسیدم، با گلها دستهایم و لبخندی روی لبهایم پلهها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماهها بود که با سرطان میجنگید و من اینقدر مشغول معشوقهام بودم که این را نفهمیده بودم. او میدانست که خیلی زود خواهد مرد و میخواست من را از واکنشهای منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم. نوع مطلب : همسران دلخواه، برچسب ها : چهارشنبه 30 فروردین 1391 :: نویسنده : Mana
سلام حالتون خوبه؟اوضاع سال جدید چطوره ؟ من که باسختی شروع کردم و دارم ادامه میدم ، راستش خیلی نفسگیره ، استرس واصظراب زیادی داشتم ، از شما دوستان هم عذر خواهی میکنم و هم تشکر ، عذرخواهی بخاطر جواب ندادن به موقع به نظرات شما و تشکر بخاطر حضورتون در باغمون .اضطراب زیاد و دلیل غیبتم بخاطر مراسم عروسیم بود بالاخره بعد از کلی درگیری 15 فروردین عروسی گرفتیم و الان خونه خودم هستم ، بازهم از شما همراهان همیشگی خودم میخوام برام دعا کنید تا بتونم با مشکلات زندگیم دست و پنجه نرم کنم ، راستی برام بگید شما چطور سال جدید رو شروع کردید وادامه میدید منتظرتون هستم. نوع مطلب : حرف دلم، برچسب ها : شنبه 27 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
درود بر میهمانان باغ سخن دوست ، این روزا خیلی گرفتار کار شدیم البته نزدیک سال جدید اکثرا گرفتارند، این پست ،آخرین پست سال 1390 میباشد ، از شما ممنونم بخاطر اینکه به باغمون اومدین و یادگاریهای قشنگی برامون گذاشتید ، لحظه سال تحویل برای سلامتی وفرج آقا امام زمان (عج) دعا کنید و بعد برای خانواده ودوستان دعا کنید ، میخوام دعا کنم که در سال جدید آقا جون خوشبختی همه دختر وپسرای دم بخت رو تضمین کنه ، بچه ها برای خوشبختی من وهمسرم دعا کنید.
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید ای دل !خبرخوشی دارم؛کسی می آید که دم مسیحایی دارد و از نفس های خویش وجانبخشش بوی انسانی حقیقی وگرانقدر می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسـی میآید ای دل!از غم دوری وفراق یار،ناله وفریاد نکن که دوش تفالی زدم ومژده آمدن فریادرس ونجات دهنده ای رادارد دوش تفالی زدم ومژده آمدن فریادرس ونجات دهنده ای راداردزآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسـی میآید تنها من از آتش وادی ایمن شاد ودلخوش نیستم، بلکه موسی (ع)هم به امید یافتن پاره ای آتش به این وادی آمده است هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی میآید هیچ کس نیست که در کوی تو کاری نداشته باشد هرکس اینجا برای میل وخواسته ای می آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی میآید اگر دوست قصد دارد از کسی که از درد وغم عشق می نالد دلجویی کند به او بگویید شتاب کند زیرا هنوز نفسی می آید وعمرش به پایان نرسیده است خبر بلبل این باغ بپرسید که من نالهای میشنوم کز قفسی میآید از بلبل این باغ خبری بگیرید وحالش را جویاشوید ،زیرا من ناله ای می شنوم که از درون قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی میآید دوستان ! معشوق قصد رنجاندن وآزردن حافظ را دارد. گویی شهبازی برای شکار مگسی می آید واز من ناتوان وضعیف هم کاری برنمی آید. نوع مطلب : حرف دلم، برچسب ها : دوشنبه 22 اسفند 1390 :: نویسنده : کفشدوزک
برگزیدن شعر زیبای زمستان مهدی اخوان ثالث توسط مانا، مدیر خوش ذوق و توانمند این وب، این دوره گرد خوشه چین را بر آن داشت تا از گشت و گذار واپسین خود، ره آوردی بس ناچیز به پیشگاه شما زیبا پسندان پیشکش کنم که در آن چرایی سرایش زمستان، با همه سردی و گرفتگی و گیراییش و گویاییش، (در حد توان و فهم خود) گردآوری نمودم. باشد تا به کار و در نظر آید. ”قاصدك \ابرهای همه عالم شب و روز\در دلم میگریند”. (از مجموعه آخر شاهنامه) كودتای 28مرداد ماه سال 1332 و باور به مرگ همیشه حماسه سازان در فاصله سال های 1332 تا 1341، شعر یأس را آفریده است. 28 مرداد ماه سال 1332 تنها روز سقوط حكومت محمدمصدق و پیروزی یاران شعبان جعفری نبود. تنها روز به بارنشستن”خیانتها” یا خطاهای حزب توده، تنها حاصل محافظهكاری یا ناتوانی”حكومت ملی” در شناخت تضادهای جهانی، تنها روز بازگشت محمدرضاشاه به تخت سلطنت، تنها روز سخنرانی فلسفی در فواید وجود شاهان نبود. 28 مرداد ماه روز پایان یك باور بود. روز تجسم بدعهدی مردم، روز در نور آمدن تزلزل رهبران، روز از سكه افتادن اطمینان به خویش و به دیگری بود. آخرین فریادهای كسانی كه فاصله هستی و نیستیشان آبی بود كه خونها را از سنگ فرشها می شست، دیگر آبستن هیچ رؤیایی نبود. گویی آنها تنها به خاك می افتادند تا كسب مخفیانهی قاریهای مسلول را رونق ببخشند.28 مردادماه سال 1332 روز آغاز یك سقوط بود؛ روز ترس و آه؛ روز كوچك شدنِ آدمی. اوج شعر مهدی اخوان ثالث در چنین روزگاری نطفه بست؛ شعر او تبلور فریاد كسانی بود كه با كوچكی پیوند نمیتوانستند و بزرگی دوباره كوچكشدهگان را نیز باور نداشتند؛ تبلور فریاد كسانی كه عقربههای آرزوهایشان با چنین جهانی همخوانی نشان نمیداد. شعر مهدی اخوان ثالث اندوه همه جانها و هرزهگی خاك جهان را پشتوانه داشت. او به هیچ چراغی دل نبست؛ نه چراغی و نه سواری. پهنه برآمده از خیال او دورتر از آن بود كه دست یافتنی بنماید. مهدی اخوان ثالث از پرنده، سوختهگی بالها را باور داشت و از انسان، بیسرانجامی را. چنین بود كه روزگار پس از كودتا را هیچ كس چون او نسرود. نخستین مجموعهشعرِ مهدی اخوانثالث بعد از كودتای 28 مرداد ماه سال 1332 ، مجموعه شعر زمستان است . بگذشته از اشعاری که پیش از روزهای كودتا سروده شدهاند، فضای حاكم بر این مجموعه، آمیختهای است از حس تنهایی و حسرتِ روزگاران شیرین بر باد. زمستان فریادكننده زخمهای تازه است. رنج مهدی اخوان ثالث در این مجموعه اما، نه برخاسته از تقدیر نوع انسان، كه برخاسته از سرگذشت انسانی است كه راه به خطایی معصومانه برگزیده و چون چشم گشوده، جز رهزنانی كه به تاخت دور می شوند، هیچ ندیده است: ”هر كه آمد بار خود را بست و رفت،\ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب”. زمستان روایت تقدیر انسان عصری ویژه در سرزمینی ویژه است؛ روایتِ تقدیرِ انسانی كه گذشته بهیغمارفته خود را هنوز پرمعنا مییابد. و یأس مهدی اخوانثالث در زمستان با حیرت آمیخته است؛ یأس مردی كه سوزِ زخمهایش فرصت اندیشیدن به چراییها را از او گرفته است: ”هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود،\من نخواهم برد این از یاد :\كآتشی بودیم كه بر ما آب پاشیدند” انطباق جان و جهانِ انسانِ مجموعه شعر زمستان هنوز به فرجام نرسیده است. زمستان چشم جستوجو نبسته است: ”در میكدهام؛ دگر كسی اینجا نیست\واندر جامم دگر نمی صهبا نیست\مجروحم و مستم و عسس میبردم\مردی، مددی، اهل دلی، آیا نیست”؟ و پاسخ انسانِ زمستان اما، ناشنیده روشن است: مددی نیست. نه مددی، نه دستی، نه كلامی: ”سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت\سرها در گریبان است.\... و گر دست محبت سوی كس یازی؛\به اكراه آورد دست از بغل بیرون؛\كه سرما سخت سوزان است”. تردیدها اما هنوز به جای خویش باقی است؛ در دیار دیگری شاید برسر خستهگان سقف دیگری باشد : « بیا ای خسته خاطر دوست / ای مانند من دلکنده و غمگین !/ من اینجا بس دلم تنگ است ./ بیا ره توشه برداریم ، / قدم در راه بی فرجام بگذاریم » زیر هیچ سقفی اما ، صدایی دیگر نیست ؛ ثالث پیام كرك ها را لبیك می گوید: ”بده... بدبد. چه امیدی؟ چه ایمانی؟ كرك جان خوب می خوانی”. مجموعه شعر زمستان تردیدی است كه به یقین میگراید، زخمی است كه كهنه میشود، حیرتی است كه عادت میشود؛ زمزمهای كه در غار تنهایی انسان مكرر میشود: ”چه امیدی؟ چه ایمانی”؟ سرنوشت نوعِ انسان در چشم اخوان ثالث همه نمودهایی است از آن تقدیرِ ازلی كه بر لوحی محفوظ نوشته شده است؛ خطی بر كتیبهای: ”و رفتیم و خزان رفتیم، تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود\یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: كسی راز مرا داند\كه از اینرو به آنرویم بگرداند.” و چون كتیبه به جهد و شوق بگردد، نوشته است همان: ”كسی راز مرا داند،\كه از اینرو به آنرویم بگرداند”.(از مجموعه از این اوستا) آری عزیزان زمستان از سرمای ناجوانمردانه می نالد . زمستان مرثیهای بر مرگ یاران است. زمستان اندوه برخاسته از پیروزی تن بهقدرت سپردهگان است، زمستان ...... نوع مطلب : شعرنو، برچسب ها : سلام شعر زمستان سروده اخوان ثالث رو گذاشتم ، دوالی سه بار خوندمش برداشتم اینه که دلمون، محبتمون و حتی کمکمون به اطرافیان مثل هوای زمستون شده برای من هشدار جدی بود شما دوستان هم برداشتتون رو بگید . سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم منم من سنگ تیپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهروماه . . زمستان است...... نوع مطلب : شعرنو، برچسب ها : یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : کفشدوزک
سلامی چو بوی خوش آشنایی
سودای کج مپز که نباشد مجال تو نمی دانم از کجا شروع شد. (این که پا تو کفش بزرگترا کنم!!!) اما چرا، کمی صبر کنید، یادم آمد. در مورد جمله ای جست و جو می کردم که کلمه وفاداری در آن بود و این وب زیبا برایم باز شد با همان مطلب زیبایش؛ یوسف 11 برادر داشت و حسین(ع) تنهاعباس را..... به دیگر نوشته ها نگاه کردم. دلم را گرفت. پایبند شدم. مدیریتی منسجم داشت. می دانست دنبال چیست؟ هرازگاهی سرک کشیدم، نظر دادم.... تا این که مدیر محترم وب این افتخار را به این حقیر دادند و ازین پس اگر شما بپذیرید، در گروه و آیین شما درد دل می کنم. در چه زمینه ای؟ نمی دانم چه حسی است؛ نوستالژی، کهنه پرستی، سنت گرایی، ... .اسمش را هرچه دوست دارید بگذارید. ولی دوست دارم بدانم روی چه شالوده ای(فوندانسیونی) داریم بنایمان را بالا می بریم.... خشت های راست را کج می کنیم یا کج ها را راست؟ منظورم در حیطه ادبیات است و بس. هرچند به نظر من ادبیات یعنی زندگی، بودن، نفس کشیدن، شور زندگی، روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاد و... و بدون آن چقدر تلخ است گذراندن لحظه ها و ثانیه ها.اما چه می شود کرد؟ که یکی از بزرگترین ستمدیدگان تاریخ همین ادبیات است. همه و همه کارشان را با ادبیات راه می اندازند، اما به وقتش هیچ کجا نام و نشانی از او نیست!!گویی حافظ این سروده را به ادبیات پیشکش کرده:
پرواز چرا راه دور می روم؟ همه ما از تاریخ و تمدن مصر کم و بیش آگاهیم. البته در همین حد که آنقدر بزرگ بوده اند که چندین هرم از خود به جای گذاشته اند، اما می دانید چرا نامی از خودشان نیست؟ بزرگان می گویند: چون فردوسی نداشتند تا بگوید که .....
نوع مطلب : حرف دلم، برچسب ها : پنجشنبه 11 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
1-علت این که خداوند زنا را حرام کرده چیست؟ حضرت علی (ع) فرمودند : برشماست که از زنا دوری کنید زیرا در آن شش خصلت می باشد : سه تا در دنیا و سه تا در آخرت ، اما سه تایی که در دنیا است : الف- نشاط و درخشندگی صورت را ازبین می برد . ب- رزق حلال را قطع می کند . ج- مرگ و فنا را نزدیک و فاعل را به جهنم می برد. و اما سه تایی که در آخرت می باشد : الف- فاعل را گرفتار سوء حساب می کند. ب- موجب غضب باری تعالی می باشد. ج- فاعل را در آتش مخلد می نماید .(1) 2- چرا اسلام قمار را حرام کرده است؟ زیرا قمار از بزرگترین عوامل پیدایش هیجان است تا آنجا که یکی از دانشمندان آمریکایی می گوید : در هر سال در این کشور فقط دو هزار نفر در اثر هیجان قمار میمیرند و به طور متوسط قلب قمارباز متجاوز از صدبار در دقیقه می زند ، قمار گاهی سبب سکته قلبی و مغزی و پیری زودرس می شود. (2) ************************************* 1- علل الشرایع ، ج2 ،ص535 2- تفسیر نمونه ، ج2 ، ص78-77 نوع مطلب : پاسخ به نمی دانم ها، برچسب ها : سه شنبه 9 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
دلم برات خیلی تنگ شده ،برای حرفهای قشنگ و آموزنده ات ، تو تشویقم میکنی به زندگی یه جور دیگه نگاه کنم ناامید نباشم خودمو بشناسم ، خودمو باور کنم و خودم باشم ، شاید این سه جمله پررمزترین جملات زندگیم بوده که از تو شنیدم ، خوب من میدونم خیلی گرفتاری میدونم وقتی برای من نداری ولی اینو بدون که دوستت دارم به معنای واقعی دوست داشتن پی بردم چون میدونم تو از این حرفهای من سوء تعبیر نمیکنی ، باورت میشه یه روز، فقط یه روز صداتو نشنیدم اینهمه دلتنگ شدم؟ میدونی امشب به خودم گفتم مانا صبور باش بیش از این صبور باش آخه میترسم کم صبری من برای تو مشکلی درست کنه پس به احترام خودت و حس پاک دوستی صبوری میکنم. دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . . نوع مطلب : حرف دلم، برچسب ها : یکشنبه 7 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
درود برشما همراهان همیشگی من لطفا برداشتتون از این شعر ناب شیخ اجل سعدی شیرازی بگید منتظر نظراتتون هستم.
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وان چنان پای گرفتست که مشکل برود دلی از سنگ بباید به سر راه وداع تا تحمل کند آن روز که محمل برود چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم که اگر راه دهم قافله بر گل برود ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود سهل بود آن که به شمشیر عتابم میکشت قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال چون بباید به سر راه تو بیدل برود روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری پرده بردار که هوش از تن عاقل برود سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود حیف باشد که همه عمر به باطل برود قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود نوع مطلب : بوستان عشق، برچسب ها : شنبه 6 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
سلام امروز میخوام حرف بزنم از دلم براش حرف بزنم آخه خجالت میکشم به خودش بگم با نوشتن راحت تر احساسمو انتقال میدم ( ندای درونم از من دلگیر نباش میدونم اشتباه بزرگی کردم و نمیخوام واسه خطام توجیه بیارم ، تا هرچقدر لازمه منو تنبیه کن میدونی خصلتهای یه استاد واسم جالبه ، به وقتش مهربون و یه وقتایی هم بخاطر خطای شاگرد نامهربون میشه البته حق داری چون دوست داری اون شاگرد یادبگیره که آرامش دیگران رو بیهوده بهم نریزه و صدالبته من پشیمونم بخاطر خطایی که کردم وحاضرم هرچقدر صلاح میدونی مورد تنبیه واقع بشم ، استاد خوبم منو ببخش ) نوع مطلب : حرف دلم، برچسب ها : پنجشنبه 4 اسفند 1390 :: نویسنده : Mana
فكر میكردی همه چیز مرتب است، زندگیات مثل خیلی از زندگیهای دیگر برای خودش مشكلاتی داشت اما خب! عشق همچنان سوسوی كم نور اما پرقوتش را داشت، حداقل تو اینطور تصور میكردی تا اینكه یك روز همسرت، كاملا روشنفكرانه درحالیكه ریموت كنترل را در دستهایش مثل یك هفت تیر میچرخاند و مدام كانالهای تلویزیون را تغییر میداد، گفت: «میدونی چیه؟ این روزها احساس میكنم خیلی با هم غریبه شدیم. باور كن خیلی تلاش كردم تا این حس را از بین ببرم اما نشد! باور كن تلاش كردم!» حبابهای بادكنكی یك عشق جاودانه با این حرفها بالای سرت میتركد و یك عصر بارانی كه همه جزئیاتش خوب در ذهنت مانده تنها عشق زندگیات، با گفتن این جمله همه چیز را به آخر میرساند:« ما دیگه به درد هم نمیخوریم.» درست به سادگی تغییر دادن یك كانال! كسی كه همه زندگیات بوده محو میشود.
|
||